| تبليغات | X |
|
+ نوشـتـه شـده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 سـاعـت 15:36 توسـط رهـــا
عـــــــــاشـــقـم
مـــــــــــن... گویی که نسیم داغ
و آتشین تو این دل دیوانه ی مرا زیرو رو میکند گویی که از
دوردستها مرا به سوی خود می خواند و آرام در گوش من نجوا می
کند که
با دست خیالت مرا به سوی خود بخوان خسته
در بستر خویش می آرامم و چشمان خود را به روی
رویاهای شیرین باز می نمایم من
شکفتن را می خواهم .....برکه های دلم را با بودن ماهیهای عاشق و
سرخ می خواهم بوی غم و
دلمردگی را نمی خواهم...شعله های آغوش تو مرا به آرامش می رساند تو
برایم سرخ تر از هر گل سرخی و داغ تر از هر آتش سوزانی هستی من تکدرختی
عاشق و خاموشم که در بستر سبزه زارها به انتظار بارش باران عشق تو می
نشینم بر من چه
گذشت؟ من خود را غرق در غبار عاشقی می کنم. من در جاده
های نمناک دلم به سوی دل بستگی ام می روم در این سکوت سینه ام در
این نغمه های سوزناک دلم می توان وجود معشوق را حس کرد که
گویی با آوردن نامش مرا تحولی دیگر می بخشد تمام معبرها
را برای ورود عشقش گلباران می کنم و بالهای
بسته ی خود را به سوی او باز می نمایم زمزمه
ی عشق را برایش تکرار می کنم و با نوای عاشقانه به او می گویم ای
شبنم لرزان دلم مرا به سوی خود بخوان من به عاقبتی
دگر نیندیشم مگر لحظه های
طلایی و عطر آگینم که با تو سپری می شود پرتو مهتابت
را از من دریغ نکن.......نم نم بوسه های بهاریت را از من دریغ
نکن و مرا
در آرزوی دیدار روی زیبایت ناکام مگذار. عاشقم
من ..عاشق هر چه که نام تو در آن موج می زند + نوشـتـه شـده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 سـاعـت 15:18 توسـط رهـــا *
ماهاست كه دفتر دلم را از نام تو سيراب مي سازم
، فصل تو ،يك فصل نو و تولدي سپيد در اين دفتر ميباشد ...با قلم
عشق، چشمان زيباي تو را بر برگهاي اين
دفتر نقاشي ميكنم و در آن شبهاي ستاره باران و طروات مهتاب را بجا خواهم گذاشت
اين شبها ي زيبا را تو به من هديه كردي و غبار تنهايي را
از روي قلب من برداشتي اين دل نوشته ها و اين نقاشيها بهانه ي مرا براي با تو بودن
بيشتر خواهد كرد . حريم سبز چشمانت چه پاك و بي رياست ، دنياي ترانه هايت چه عاشق
و غريبند !!! مي خواهم در اين راه عاشقي خطي را ترسيم نمايم كه جاده ايي
باشد براي اين دلهاي عاشق قلب خود را با تمام عشقي كه دارد به
يادگار در اين دفتر خاطرات براي تو بجا مي گذارم
ميخواهم كه عطر گل ياس را برايت به ارمغان آورم
. دلم مي خواهد مژده ي ديدار از سوي تو برايم
بيايد و به من وعده هاي شيرين عشق را برساند
... آه كه چه زيباست غزل آمدن تو به سوي
من چراغ دوست داشتنت را از پس نيزارها نمايان ساز و كلبه ي خاموش
دل مرا روشن بنما بيا و بر آستانه
ي محراب عشقم قدم بگذار و ميهمان اين دل
مجنون من باش ......طليعه ي صبح زيبا را با تو مي
خواهم من تنها زيستن را نمي خواهم ....با تو ،شعر زندگي را براي خود
مي سرايم با تو بيهوده بودن را در خود احساس نخواهم
كرد اي زيباترين بهانه ي بودن من، بيا تا با هم باشيم و فصل اول
اين دفتر را آغاز كنيم و گلواژه هاي
عشق زيبايمان را در آن قلم زنيم تو همان كسي هستي كه زندگيم را به دستان پر مهرش مي
سپارم و اينك تمام
احساساتم را با زيباترين و لطيف ترين كلمات تقديمت
ميكنم اي خوشبو ترين
عطر زندگي من، بهانه ي زيستن من تويي و
بس طلب عشقت را براي هميشه پاسخ خواهم داد و
تو
را از شوريده حالي رها خواهم ساخت رهــــــــــــا از همینجا از سعید عزیز تشکر ویژه ایی دارم
بابت آهنگ وبلاگم که زحمت کشیدن واین آهنگ زیبا رو خوندن
و تقدیم به من کردن سعید عزیز سپاس
فراوان + نوشـتـه شـده در سه شنبه دوم بهمن 1386 سـاعـت 14:47 توسـط رهـــا *
ســـــلام بــــر
تـــــو سلام بر تويي كه همانند بهاري زيبا از راه
رسيدي و تاريكي و سردي زمستان را از من
ربودي و در قلب يخ زده ي من شكوفه هاي عشق و
محبت را روياندي سلام بر تو ، بر تويي كه صداي نجواي
مرغان عشق را به گوش من رسانيدي و آن را براي من زمزمه كردي و آواز گم
شدن كينه و نفرت را براي من
سرودي سلام بر تو ، بر تويي كه پنجره ي دلم را به سوي
قلمرو سبز دوست
داشتن ها باز كردي و مرا در دشت عاشقي
رها ساختي ،تويي كه نگاه مضطرب مرا ربودي
و نگاه شيرين عشق را جايگزين آن كردي
. سلام بر تو ، بر تويي كه شكافهاي زخمي و كهنه ام را با پوششي از عشق مرحم
بخشيدي و از التهاب و پريشاني آن كاستي و تيره ترين لحظات زندگيم را با حبابهاي رنگين قلب مهربانت روشني بخشيدي
و انزواي مرا به محفلي آشنا و پر
نور تبديل ساختي سلام بر تو ، بر تويي كه حلقه ي محبت را
بر دست من آويختي و بام دل ابري مرا آفتابي نمودي و عطر معطر
عشق خود را در دلم پراكنده
ساختي تويي كه روح سرگردان مرا به آرامش ابدي
رساندي و نيمه ي نا تمام مرا تمام
كردي و هم نفس روزهاي بي كسي من
شدي سلام بر تو ، بر تويي كه واژه هاي دوست
داشتن را نثار قلب سوخته ام
كردي و با دستان گرمابخشت بر گیسوان من
تاجی از گلهای یاس و مریم را
نشاندی... تویی که با ترانه های عاشقی بر آوای
ظریفم قدم نهادی....... و آنگاه بود که دلم گفت: نگاه کن....گوش
کن جلوه های مهتابی را و زمزمه
های عاشقی را و نگذار که هرگز از تو دور
شوند در آن زمان بود كه به آواي دل گوش جان سپردم و از اعماق وجودم فرياد كشيدم كه : دوسـتـت دارم
رهـــــا
+ نوشـتـه شـده در شنبه پانزدهم دی 1386 سـاعـت 0:58 توسـط رهـــا *
تو را
مي
خواهم چه مهرباني تو يگانه ترين عشق
زندگيم من از گفتن نام تو هرگز سيراب نخواهم
شد تو براي من تاج عشق را بر سر نهادي و جمله هاي عاشقي را بر
من جاري ساختي تو برايم نسيم بهاري و مرغان زيباي
عشق را به ارمغان آوردي تو كسي بودي كه كابوسهاي شبانه ي مرا
به روياهاي شيرين عاشقي تبديل
ساختي و خاطرات سبز و پر طراوت را برايم
بوجود آوردي ، تو پاكترين و زلال ترين عشق دنيا را به من هديه كردي ، تو
مرا از داشتن انديشه هاي حقير جدا ساختي و به من اجازه دادي
كه نقش زيباي عشق را در قلب تو زيرو
رو كنم ...... پس حالا بدان اي نازنين من ،اين دل ديوانه ي توست ،اين دل مجنون
خود راهمچو موجهاي
خروشان به صخره هاي قلب مهربان تو
ميكوبد مي خواهم براي تو خورشيد بهاري باشم.مي
خواهم كه بر آسمان عشقت ببارم
مي خواهم كه از عشق تو براي همگان
بگويم .مي خواهم كه فرياد دوست داشتنم در افق بپيچد.تو حس گمشده ي مني و من
از داشتن چنين حسي بر خود مي
بالم چراغ عشقت را برايم روشن ساز و مرا از
تاريكي محض رها كن به تمامي مقدسات عالم سوگند كه هرگز خود را در انتهاي
فرصت قرار نخواهم داد و هميشه
دستهاي ملتمس خود را به سوي تو گشوده خواهم كرد، پس تو را قسم به خالق دوست
داشتنها تو را قسم به خالق
زيباييها مرا در برابر بن بست قلبت قرار
مده تا بتوانم در جاده هاي
خوشبختي دلت قدم بگذارم بگذار كه خود را درازدحام كوچه هاي
عاشقي تو گم نمايم تو را مي خواهم ،پس بيا با آمدنت
رويايي ترين روزها را براي خود بسازيم
و باغچه ي دلمان را از شقايقهاي عاشق
پر سازيم و آنها را با اشك عاشقي خود آبياري
نماييم مي خواهمت مي خواهمت اي همنفس
من رها + نوشـتـه شـده در جمعه سی ام آذر 1386 سـاعـت 23:23 توسـط رهـــا *
نگاه
كن و مرا اسير عشق
شيشه ايي تو مي كنند نگاه كن مرا كه چگونه با بودن تو ، تشنه ي عطر بوسه
هايت خواهم شد و در سكوت لحظه هايت خواهم رقصيد و شراب مهر تو
را جرعه جرعه خواهم
نوشيد، امشب براي تو مي خوانم مي خوانم از دلدادگي و عاشقيم
مي خوانم از روياهاي آتشينم و مي خوانم از اشكهاي
شيرينم و آنقدر مي
خوانم تا تو را نيز به رقص عاشقي در آورم نگاه كن مرا كه چگونه با بودن تو ، نيرنگ هيچ صيادي بر من
افكنده نخواهد شد و او را به سوي
گورستان نا اميدي خواهد كشاند بر سينه ات مي خفتم و خود را در سرماي
تنهايي تو رها مي سازم آتش سوزان عشق محال تو را براي هميشه در جريده ي قلبم ثبت
خواهم كرد نگاه كن مرا كه چگونه از شرار عشق خفته ي تو، در حال سوختنم
و همچو زاهدي خرقه ي عبادت را بر تن مي كنم ، عبادتي عاشقانه و
عارفانه نغمه ي شادي كلبه ي دلم را گوش
كن و از لابلاي
سبزه زار قلبم نظاره گر اين طلوع عاشقانه
باش نگاه كن مرا و با من همگام باش در شهر آرزوهاي دلم و در اين
شهر قصر روياهاي مرا
بنا كن در نسيم بهاري شهر، در بستررودهايش،
در ساحل دريايش و در ظلمت شبانه اش
آزاد و سر خوش
باش مگذار كه آسمان آبي و خورشيد تابانش در نگاهت تيره و تار
شوند نگاه كن مرا و پلكهاي خسته ي مرا آرامش بخش و با گرمي
نفسهايت سينه ي سرد و سختم را التيام بخش و تصوير خود را براي هميشه در خاطر عاشق من همراه
ساز و مگذار كه هرگز
اين تصوير بي آهنگ باقي بماند دوستت دارم اي ستاره ي پر نور
خيالم رها + نوشـتـه شـده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 سـاعـت 23:11 توسـط رهـــا *
|
| ||||||